قبل از آنکه دارث ویدر به یک لرد تاریکی تبدیل شود، او آناکین اسکایواکر بود؛ یک جدای قدرتمند و شجاع که در جنگهای کلون قهرمانانه جنگیده بود. اما آناکین که عاشق سناتور پدمه آمیدالا بود، با ازدواج مخفیانهشان، قوانین سختگیرانهی جدایها را زیر پا گذاشت. وقتی آناکین خوابهایی دید که نشان میداد پدمه در هنگام زایمان خواهد مرد، وحشتزده به دنبال راهی برای نجات او گشت. در همین زمان، پالپاتین، صدراعظم فریبکار جمهوری کهکشانی و استاد مخفی آناکین، به او وعده داد که با استفاده از نیروی تاریک میتواند عزیزانش را از مرگ نجات دهد. پالپاتین که در واقع یک لرد سیت قدرتمند به نام دارث سیدیوس بود، آناکین را به سمت تاریکی وسوسه کرد. آناکین که بین عشق به پدمه و وفاداری به اصول جدایها گیر افتاده بود، در نهایت تسلیم وسوسههای تاریکی شد و به شاگرد دارث سیدیوس تبدیل شد. از آن پس، او با نام جدید دارث ویدر، به یکی از قدرتمندترین و ترسناکترین دشمنان جمهوری کهکشانی تبدیل شد.
سیدیوس با موفقیت جمهوری کهکشانی را نابود کرد و خود را امپراتور نامید. دارث ویدر هم به عنوان دست راست امپراتور، نقش مهمی در سرکوب شورشیان و نابودی محفل جدای ایفا کرد. آناکین که دیگر اثری از آن جدای مهربان و شجاع در او دیده نمیشد، با بیرحمی تمام، لشکری از کلونها را به معبد جدای فرستاد و با دستهای خودش، جدایهای ماهر و حتی کودکان بیگناه را کشت. این جنایت وحشیانه، نقطه پایانی بر دوران طلایی جدایها بود. در همین حین، آناکین برای ترور رهبران جداییطلبان به سیاره آتشفشانی موستافار فرستاده شد. در آنجا، او با استاد سابقش، اوبیوان کنوبی، روبرو شد. دوئلی خونین بین این دو دوست قدیمی آغاز شد. آناکین که غرق در خشم و نفرت بود، با بیرحمی تمام به اوبیوان حمله کرد و درخواستهای او برای بازگشت به راه روشن را نادیده گرفت. در نهایت، اوبیوان توانست آناکین را شکست دهد و او را در رودخانهای از گدازه انداخت. آناکین زخمی و سوخته، با قلبی پر از نفرت، در کنار رودخانه رها شد. اما داستان آناکین هنوز به پایان نرسیده بود. امپراتور که از مرگ شاگردش ناراحت بود، او را نجات داد و با قرار دادن او در یک زره سیاه و ترسناک، به زندگی بازگرداند. این زره نه تنها او را زنده نگه میداشت، بلکه او را به موجودی مکانیکی و ترسناک تبدیل کرده بود. آناکین اسکایواکر دیگر وجود نداشت. به جای او، دارث ویدر، لرد سیث قدرتمند و بیرحم، به عنوان نماد ترس و وحشت در سراسر کهکشان شناخته میشد.

دوئل آناکین اسکایواکر و اوبیوان کنوبی
دارث ویدر خیلی زود به یکی از قدرتمندترین و ترسناکترین چهرههای امپراتوری کهکشانی تبدیل شد. او به عنوان دست راست امپراتور پالپاتین، وظیفه داشت تا هرگونه مخالفتی را با مشت آهنین سرکوب کند. ویدر با زره سیاه و نفسهای سنگینش، به نمادی از قدرت مطلق امپراتوری تبدیل شده بود و ترس را در دل دشمنان میانداخت. یکی از مهمترین مأموریتهای دارث ویدر، شکار جدایهایی بود که از فرمان وحشتناک ۶۶ جان سالم به در برده بودند. او با کمک واحد مخفی و مرگبار بازپرسها، به دنبال این جدایهای پنهان میگشت تا آنها را یکی پس از دیگری از بین ببرد. بازپرسها، شوالیههای جدای سابق و یا افرادی بودند که به سمت تاریکی نیرو کشیده شده بودند و به دارث ویدر در این مأموریت مرگبار کمک میکردند. ویدر و بازپرسها با استفاده از قدرتهای تاریک نیرو و تجهیزات پیشرفته امپراتوری، به شکار جدایها میپرداختند. آنها سیارهها را یکی پس از دیگری جستجو میکردند و هر جدایی را که پیدا میکردند، با بیرحمی تمام از بین میبردند. این شکار بیامان، باعث ایجاد ترس و وحشت در میان باقیمانده جدایها شد و بسیاری از آنها مجبور شدند تا هویت خود را مخفی کنند و به زندگی زیرزمینی روی آورند.
ظهور ناگهانی و مرموز دارث ویدر در سلسله مراتب امپراتوری، شایعات و نظریههای عجیبی را به وجود آورد. بسیاری از مقامات بلندپایه امپراتوری، از جمله برخی از فرماندهان ارشد، معتقد بودند که ویدر یک آزمایش پیچیده و مهندسی شده است؛ یک شبیهسازی پیشرفته از ژنرال گراویوس، رهبر جداییطلبانی که در جنگهای کلون کشته شده بود. برخی دیگر، با نگاهی عمیقتر به قدرتهای خارقالعاده و تواناییهای جنگی ویدر، او را یک جنگجوی فوقالعاده میدانستند که با استفاده از فناوریهای پیشرفته و آموزشهای سری در هنرهای تاریک نیرو، به چنین قدرتی دست یافته است. اما حقیقت بسیار شگفتانگیزتر از این شایعات بود. تنها تعداد اندکی از افراد مطلع، از جمله امپراتور پالپاتین و چند تن از نزدیکان او، از راز واقعی ویدر آگاه بودند. آنها میدانستند که این لرد سیث قدرتمند، همان آناکین اسکایواکر، جدای جوان و با استعدادی است که زمانی به او امیدوار بودند. آناکین، پس از سقوط به سمت تاریکی نیرو و تبدیل شدن به دارث ویدر، به یک موجود قدرتمند و ترسناک تبدیل شده بود که دیگر هیچ اثری از آن جدای مهربان و شجاع در او دیده نمیشد. این راز بزرگ، یکی از مهمترین اسرار امپراتوری بود. اگر این حقیقت فاش میشد، نه تنها به اعتبار امپراتور لطمه شدیدی وارد میشد، بلکه میتوانست باعث ایجاد تفرقه و آشوب در میان نیروهای امپراتوری شود. به همین دلیل، پالپاتین و نزدیکانش با دقت فراوانی این راز را حفظ میکردند و هر کسی که به آن پی میبرد، به سرعت از بین میرفت.

تبدیل شدن آناکین به دارث ویدر
سقوط آناکین اسکایواکر به عمق تاریکی و تبدیل او به دارث ویدر، زخم عمیقی بر دل استاد سابقش، اوبیوان کنوبی، وارد کرده بود. پس از جنگهای کلون و پیروزی امپراتوری، اوبیوان به ناچار به گوشهای از کهکشان پناه برد و به زندگی مخفی روی آورد. اما سرنوشت، این دو دوست سابق را بار دیگر به هم نزدیک کرد. حدود ده سال پس از سقوط جمهوری، اوبیوان مجبور شد مخفیگاه خود را ترک کند و به دنیای بیرون قدم بگذارد. در سیاره آتشفشانی ماپوزو، سرنوشت بار دیگر آنها را رو در روی هم قرار داد. دوئلی خونین بین این استاد و شاگرد سابق آغاز شد. اوبیوان که سالها از آموزش و مبارزه دور بود، در این نبرد به شدت مجروح شد و بدن سوختهاش گواهی بر شدت مبارزه بود. اما روحیه شکستناپذیر جدای در او زنده بود و او توانست از این آزمون سخت سربلند بیرون بیاید. سالها بعد، این دو بار دیگر در نبردی حماسی به مصاف هم رفتند. اوبیوان با استفاده از تمام قدرت و تجربه خود، توانست برتری خود را بر ویدر نشان دهد. در اوج نبرد، او با ضربهای دقیق، کلاهخود ویدر را شکست. این اتفاق، خشم سوزان ویدر را شعلهورتر کرد و او را به موجودی وحشیتر تبدیل کرد. اما اوبیوان با آرامش و حکمت، به مبارزه خود ادامه داد و در نهایت، پیروزی از آن او شد.
در حالی که دارث ویدر و بازپرسانش به شکار بی امان جدایهای فراری و هر کسی که به نیروی حساس بود ادامه میدادند، ویدر به همکاری نزدیک با موف تارکین، فرماندار بیرحم و جاهطلب ایستگاه فضایی بتل، پرداخت. تارکین، مردی با ذهنی استراتژیک و بیرحم، مسئولیت نظارت بر ساخت ایستگاه مرگ، سلاحی عظیم و ویرانگر که قادر بود یک سیاره کامل را نابود کند، را بر عهده داشت. همکاری ویدر و تارکین، ترکیبی قدرتمند از نیروی تاریک و قدرت نظامی ایجاد کرده بود. ویدر با استفاده از قدرتهای خود، به تارکین در سرکوب شورشیان و حفظ نظم در قلمرو امپراتوری کمک میکرد. از سوی دیگر، تارکین نیز با استفاده از منابع عظیم امپراتوری، به ویدر در یافتن و نابودی دشمنانش کمک میکرد. هدف مشترک آنها، ایجاد یک امپراتوری قدرتمند و جاودان بود که هیچ کس جرأت مخالفت با آن را نداشته باشد. با این حال، در زیر این همکاری ظاهراً بیعیب و نقص، تنشی پنهان وجود داشت. ویدر، به عنوان یک لرد سیث، به قدرت مطلق و کنترل کامل بر کهکشان اعتقاد داشت. در حالی که تارکین، اگرچه به امپراتور وفادار بود، اما بیش از هر چیز به قدرت شخصی خود و جایگاهش در امپراتوری اهمیت میداد. این تفاوت در دیدگاهها، گاهی اوقات منجر به اختلاف نظر و تنش بین این دو شخصیت قدرتمند میشد.

دوئل دارث ویدر و اوبیوان کنوبی
پس از آنکه دارث ویدر، گرند اینکوئیزیتور را از سر راه برداشت، تمرکز خود را بر نابودی شورشیان لوتال و جدایهایی که به آنها پناه داده بودند، معطوف کرد. او با استفاده از هوش و قدرت تاریک خود، تلهای ماهرانه برای مبارزان آزادی طراحی کرد. در نبردی سخت و نفسگیر، ویدر با شمشیر نوری خود، کانن جاروس و ازرا بریجر را به چالش کشید و با مهارت و قدرت خود، آنها را شکست داد. اگرچه این دو شورشی جوان با درایت و شجاعت خود توانستند از مرگ حتمی فرار کنند، اما این شکست، ضربه سختی به روحیه آنها و دیگر مبارزان آزادی وارد کرد. ویدر همچنین در یک حمله غافلگیرانه، بسیاری از اعضای اسکادران فونیکس را از بین برد. این پیروزیهای پیاپی، نشان از قدرت و بیرحمی ویدر داشت و ترس و وحشت را در دل دشمنان امپراتوری گسترش داد. اما در جریان همین نبردها بود که ویدر با کشف شگفتانگیزی روبرو شد. او متوجه شد که آسوکا تانو، شاگرد سابق آناکین اسکایواکر و یکی از قدرتمندترین جدایهایی که از فرمان ۶۶ جان سالم به در برده بود، زنده است و به مبارزه با امپراتوری ادامه میدهد. این کشف، خشم و تعجب ویدر را برانگیخت. او سالها تصور میکرد که آسوکا مرده است و حالا متوجه شده بود که او نه تنها زنده است، بلکه به یکی از بزرگترین تهدیدها برای امپراتوری تبدیل شده است. این رویداد، فصل جدیدی را در جنگ بین امپراتوری و شورشیان آغاز کرد و ویدر را مصممتر از همیشه به نابودی آسوکا و دیگر دشمنانش کرد.
ویدر با استفاده از حس نیرو، رد پای آسوکا و شورشیان را تا معبد باستانی و تاریک سیت در سیاره مالاکور دنبال کرد. در آنجا، او تنها ازرا بریجر را یافت که با وحشت به او خیره شده بود. ویدر با خونسردی و بیرحمی، به سرعت بر پاداوان جوان غلبه کرد و شمشیر نوری او را نابود ساخت. او آماده بود تا با یک ضربه مرگبار، به زندگی ازرا پایان دهد که ناگهان، آسوکا تانو با شمشیر نوری در دست ظاهر شد. ویدر با دیدن آسوکا، لبخندی سرد بر لب آورد. او به آسوکا پیشنهاد داد که اگر به او کمک کند تا جدایهای باقیمانده را پیدا کند، به او آسیبی نخواهد رساند. اما آسوکا که از خیانت و تاریکی استاد سابقش به شدت آزرده بود، این پیشنهاد را رد کرد. ویدر با تهدید به شکنجه ازرا، سعی کرد آسوکا را به تسلیم وادار کند. اما تانو که دیگر هیچ امیدی به بازگشت استادش نداشت، با عصبانیت و خشم، شمشیر خود را به سمت ویدر گرفت. در آن لحظه، دوئلی حماسی و نفسگیر بین دارث ویدر و آسوکا تانو آغاز شد. دو جدای قدرتمند، با استفاده از تمام مهارت و قدرتی که داشتند، به مبارزه با یکدیگر پرداختند. شمشیرهای نوری آنها با درخششی خیره کننده در هوا میدرخشید و صدای برخورد آنها، فضای سنگین و تاریک معبد را میلرزاند. این نبرد، نه تنها یک مبارزه فیزیکی، بلکه یک نبرد روحی و روانی بود. ویدر میخواست آسوکا را به تاریکی بکشد و تانو میخواست استاد سابق خود را از تاریکی نجات دهد.

مبارزه دارث ویدر و آسوکا تانو
تانو با مهارت و چابکی شگفتانگیزی به مبارزه با ویدر ادامه داد. شمشیرهای نوری آنها با سرعت و قدرتی باورنکردنی به هم برخورد میکردند و جرقههای نورانی فضای تاریک معبد را روشن میکردند. در اوج نبرد، تانو با یک ضربه دقیق، ماسک ویدر را شکست و برای اولین بار پس از سالها، چهره زخمی و تغییر شکل یافته استاد سابق خود را دید. با دیدن آناکین، آسوکا با صدایی لرزان او را صدا زد و گفت: “آناکین، مرا ترک نخواهی کرد.” اما ویدر با صدایی خشن و سرد پاسخ داد: “پس تو خواهی مرد.” آسوکا با دانستن اینکه دیگر نمیتواند ویدر را نجات دهد، تصمیم گرفت که دوستان جدای خود را از این مکان خطرناک دور کند. با استفاده از قدرت نیرو، او یک میدان انرژی قدرتمند ایجاد کرد و ازرا و دیگر دوستانش را از معبد به بیرون پرتاب کرد. سپس، با قدرت بیشتری به مبارزه با ویدر بازگشت. در حالی که آنها به مبارزه ادامه میدادند، ساختمان باستانی معبد شروع به فرو ریختن کرد. تکههای سنگ و آوار از سقف میبارید و آنها را در معرض خطر قرار میداد. پس از یک نبرد طولانی و خستهکننده، در حالی که معبد در حال فرو ریختن کامل بود، دوئل آنها به پایان رسید. ویدر با زخمهای عمیق و قدمهایی لرزان، به سمت کشتی خود عقبنشینی کرد. او به سختی میتوانست بایستد و درد شدیدی در سراسر بدنش احساس میکرد. اما با وجود تمام زخمها و دردهایی که تحمل میکرد، همچنان به عنوان دارث ویدر، لرد سیث قدرتمند، به زندگی خود ادامه داد.
در پی شکست سنگین در مصاف با اوبیوان کنوبی در سیاره آتشین موستافار، دارث ویدر تصمیم گرفت که در همین سیاره، جایی که بزرگترین شکست زندگیاش را تجربه کرده بود، به ساخت قلعهای عظیم و نمادین بپردازد. این تصمیم عجیب و غریب، در واقع نشاندهندهی ارادهی راسخ ویدر برای غلبه بر گذشته و تبدیل شدن به قدرتمندترین لرد سیث بود. طراحی و مکان قلعهی ویدر، به طور کامل تحت تأثیر نیروی تاریک و تاریخ شخصی او قرار داشت. این سازه عظیم بر فراز یک غار باستانی سیت بنا شده بود، جایی که انرژی تاریک به صورت خالص و قدرتمند جریان داشت. برجهای بلند و تیز قلعه، مانند کانالهایی عمل میکردند که نیروی تاریک را از دل زمین به سمت آسمان هدایت میکردند و به این ترتیب، قلعه به یک منبع قدرتمند انرژی تاریک تبدیل شده بود. ویدر در این قلعهی تاریک و اسرارآمیز، به تنهایی به مراقبه و مدیتیشن میپرداخت و قدرت خود را افزایش میداد. او اغلب در یک تانک باکتا غوطهور میشد تا زخمهایش التیام یابد و بدنش برای نبردهای آینده آماده شود. در این مکان، ویدر منتظر دستورات مستقیم امپراتور پالپاتین میماند و در انتظار فرصتی مناسب برای اجرای نقشههای بزرگتر خود بود. پس از آنکه ستاره مرگ، سلاح ویرانگری که قادر به نابودی یک سیاره کامل بود، با موفقیت ساخته و آزمایش شد، ویدر مدیر اورسون کرنیک را به قلعهی خود فراخواند. او به کرنیک دستور داد که وجود ستاره مرگ باید به صورت کامل محرمانه باقی بماند و تنها زمانی که امپراتور دستور دهد، این سلاح مرگبار به کار گرفته شود. ویدر میدانست که ستاره مرگ میتواند به ابزاری قدرتمند برای کنترل کهکشان تبدیل شود و به همین دلیل، میخواست از آن به عنوان یک برگ برنده در نبرد علیه دشمنان امپراتوری استفاده کند.

قلعه دارث ویدر در سیاره موستافار
۱۹ سال پس از آن نبرد خونین و سرنوشتساز در موستافار، دارث ویدر همچنان به عنوان دست راست امپراتور پالپاتین، بر کهکشان حکومت میکرد. او با قدرت و بیرحمی تمام، دشمنان امپراتوری را سرکوب میکرد و نظم نوینی را بر کهکشان حاکم کرده بود. اما شورشیان همچنان به مبارزه مخفیانه علیه امپراتوری ادامه میدادند. در یک عملیات جسورانه، شورشیان موفق شدند نقشههای ستاره مرگ، سلاح ویرانگری که قادر به نابودی یک سیاره کامل بود، را سرقت کنند. ویدر که از این خبر خشمگین شده بود، شخصاً رهبری یک حمله به سفینهای را بر عهده گرفت که گمان میرفت حامل نقشههای دزدیده شده باشد. در جریان این حمله، پرنسس لیا، رهبر شورشیان، با زیرکی نقشهها و یک پیام اضطراری را درون دروید R2-D2 پنهان کرد و او را به سیاره تاتویین فرستاد تا به دنبال اوبیوان کنوبی، استاد جدای سابق، بگردد. ویدر و نیروهای امپراتوری، با بیرحمی تمام، تمام سرنشینان سفینه را کشتند و تنها پرنسس لیا را زنده نگه داشتند تا از او بازجویی کنند. لیا که روحیهای قوی داشت، در برابر شکنجهها و بازجوییهای ویدر مقاومت کرد. در همین حین، اوبیوان کنوبی که پیام R2-D2 را دریافت کرده بود، به همراه لوک اسکایواکر، هان سولو، چوباکا و سی-۳پیاو به سمت ستاره مرگ حرکت کرد تا پرنسس لیا را نجات دهد. در یک نبرد حماسی، اوبیوان و دارث ویدر برای آخرین بار رو در روی هم قرار گرفتند. این دو استاد و شاگرد سابق، با تمام قدرت و مهارت خود به مبارزه پرداختند. در نهایت، ویدر با استفاده از نیروی تاریک، استاد سابق خود را شکست داد و کشت. لوک، لیا و دیگر قهرمانان، با کمک شجاعت و هوش خود توانستند از چنگال امپراتوری فرار کنند. اما این فرار تنها به دلیل یک اشتباه محاسباتی از سوی ویدر ممکن شد. ویدر که از پیروزی خود بر اوبیوان مطمئن بود، دستگاه ردیابی کوچکی را روی سفینه شورشیان نصب کرده بود تا بتواند آنها را به پایگاه مخفی شورشیان رهنمون کند. بدین ترتیب، امپراتوری توانست به راحتی پایگاه مخفی شورشیان را پیدا کند و فصل جدیدی از جنگ کهکشانی آغاز شد.
هنگامی که سایهی شوم ستاره مرگ بر پایگاه مخفی شورشیان افتاد، شورشیان با تمام توان به مقابله برخاستند. نبردی حماسی در فضا درگرفت و دارث ویدر نیز با شاتل پیشرفتهی خود وارد میدان شد. او با مهارت و بیرحمی، به تعقیب آخرین بازماندگان شورشیان پرداخت. در میان آشوب نبرد، لوک اسکایواکر جوان با ایکسوینگ خود به سمت ستاره مرگ یورش برد. او قصد داشت با شلیک به راکتور اصلی، این سلاح مرگبار را نابود کند. در همین حین، ویدر به عمق ستاره مرگ نفوذ کرد و به دنبال لوک گشت. در یک لحظه، ویدر لوک را در حالی که به سمت راکتور اصلی میرفت، مشاهده کرد. او با شتاب به سمت لوک حمله کرد اما ناگهان، میلنیوم فالکون که توسط هان سولو و چوباکا هدایت میشد، از پشت به شاتل ویدر برخورد کرد. بر اثر این برخورد شدید، شاتل ویدر از کنترل خارج شد و با سرعت به سمت اعماق فضا پرتاب شد. ویدر با تمام توان تلاش کرد تا شاتل را کنترل کند، اما موفق نشد. او ناچار بود شاهد نابودی ستاره مرگ و پیروزی موقت شورشیان باشد. با این حال، ویدر با استفاده از مهارتهای خود، توانست شاتل را از نابودی حتمی نجات دهد و به اعماق تاریک فضا فرار کند. این شکست، برای اولین بار شکستی بزرگ برای دارث ویدر بود. او که به قدرت خود مطمئن بود، هرگز تصور نمیکرد که روزی شکست بخورد. اما این شکست، تنها باعث تقویت نفرت و انتقامجویی او شد. ویدر با عزم راسخ، به دنبال فرصتی برای بازگشت و انتقام از شورشیان بود. او میدانست که این پایان کار نیست و جنگ کهکشانی همچنان ادامه خواهد داشت.

ستاره مرگ (Death Star)
پس از نابودی ستاره مرگ، دارث ویدر با خشم و انتقامجویی به دنبال یافتن لوک اسکایواکر و دیگر شورشیان بود. او دُرویدهای پروب را در سراسر کهکشان پخش کرد تا سرنخی از مخفیگاه شورشیان بیابد. درنهایت، این دُرویدها موفق شدند پایگاه مخفی شورشیان را در سیاره یخی هات پیدا کنند. اما زمانی که ویدر به آنجا رسید، شورشیان با عجله آنجا را ترک کرده بودند و اثری از آنها نبود. ویدر که از دست رفتن این فرصت خشمگین بود، تعقیب دوستان لوک را با شدت بیشتری آغاز کرد. او به خصوص به دنبال میلنیوم فالکون، سفینهی هان سولو بود. با ناتوانی امپراتوری در ردیابی فالکون، ویدر به سراغ شکارچیان جایزهبگیر رفت و به آنها مبلغ هنگفتی پیشنهاد داد تا فالکون را پیدا کنند. در نهایت، بوبا فت، یکی از مرگبارترین شکارچیان جایزهبگیر کهکشان، این ماموریت را پذیرفت. بوبا فت با استفاده از ترفندهای خود، دام خطرناکی را برای هان سولو و دوستانش در سیاره کلائود سیتی پهن کرد. هنگامی که هان، لیا و همراهانش فکر میکردند پناهگاهی امن یافتهاند، ناگهان خود را در محاصرهی نیروهای امپراتوری دیدند. ویدر شخصاً به کلائود سیتی آمد و پس از دستگیری هان سولو، او را شکنجه داد تا محل اختفای لوک را فاش کند. در نهایت، هان سولو را در کربونیت منجمد کرد و به عنوان یک جایزه به امپراتور تقدیم کرد. لوک اسکایواکر که از سرنوشت دوستانش بسیار نگران بود، آموزش جدای خود را نیمهکاره رها کرد و به دنبال نجات آنها به راه افتاد. او با کمک استاد خود، یودا، به سیاره بسپین رسید جایی که ویدر هان سولو را نگه داشته بود. در آنجا، لوک با ویدر روبرو شد و نبردی حماسی بین آنها درگرفت. ویدر با استفاده از قدرت عظیم نیروی تاریک، لوک را به شدت مجروح کرد. او با پرتاب سنگهای بزرگ و زبالهها، لوک را مورد ضرب و شتم قرار داد و در نهایت با شمشیر نوری خود دست راست لوک را قطع کرد. در اوج نبرد، ویدر با هدف شکستن روحیهی لوک، رازی بزرگ را فاش کرد: او پدر لوک بود. این حقیقت، برای لوک بسیار شوکهکننده و دردناک بود. او که بین نور و تاریکی سرگردان بود، لحظهای وسوسه شد که به ویدر بپیوندد. اما در نهایت، لوک تصمیم گرفت به تاریکی نپیوندد و با انداختن خود به درون یک چاه عمیق، به زندگی خود پایان دهد.
لوک اسکایواکر با وجود مصدومیت شدید، زنده ماند و به دست یودا نجات یافت. او با کمک یودا و روح اوبیوان کنوبی، توانست بر زخمهای روحی و جسمی خود غلبه کند و به یک جدای قدرتمند تبدیل شود. در همین حال، امپراتور پالپاتین که از قدرت و پتانسیل لوک آگاه شده بود، طرحی شوم برای اغوای او به سمت تاریکی نیرو ریخت.

مبارزه دارث ویدر و لوک اسکایواکر
با شکست سنگین در نبرد اول، امپراتور پالپاتین و دارث ویدر تصمیم به ساخت یک ابرسلاح جدید و قدرتمندتر گرفتند. دومین ستاره مرگ، بسیار بزرگتر و مجهزتر از نسل قبلی خود، در حال ساخته شدن بود. ویدر و امپراتور شخصاً بر روند ساخت این ابرسلاح نظارت داشتند. اما در دل ویدر، طرحی شوم در جریان بود. او میخواست لوک اسکایواکر را به سمت نیروی تاریک بکشد و او را به عنوان شاگرد خود تربیت کند. امپراتور نیز از پتانسیل تاریکی که در لوک نهفته بود آگاه بود و میخواست از این نیرو برای تقویت امپراتوری استفاده کند. بنابراین، ویدر و امپراتور با هم نقشه کشیدند تا لوک را به تله بیندازند. آنها منتظر ماندند تا لوک به تنهایی به سمت آنها بیاید و با فریب و تهدید، او را به سمت تاریکی بکشانند. همانطور که پیشبینی میشد، لوک که هنوز امیدوار بود بتواند پدرش را از تاریکی نجات دهد، به سمت ستاره مرگ دوم رفت. او با ویدر روبرو شد و تلاش کرد تا او را متقاعد کند که به سمت نور بازگردد. اما ویدر که درگیر یک کشمکش درونی بود، نتوانست مقاومت کند و لوک را به نزد امپراتور برد. امپراتور با استفاده از قدرت روانشناسی و فریبکاری، سعی کرد لوک را به سمت تاریکی بکشد. او لوک را تحریک کرد و او را به خشم آورد. در نهایت، نبردی حماسی بین لوک و ویدر درگرفت. لوک که از خشم و نفرت تسلیم شده بود، توانست بر ویدر غلبه کند و دست او را با شمشیر نوری قطع کند. او آماده بود تا ضربه نهایی را به پدرش وارد کند اما امپراتور با فریاد دستور داد که لوک پدرش را بکشد و به نیروی تاریک بپیوندد. لوک که از این دستور وحشتزده شده بود، لحظه ای تردید کرد. او نمیخواست به یک قاتل تبدیل شود. در نهایت، او تصمیم گرفت که به تاریکی نپیوندد و شمشیر نوری خود را دور انداخت. امپراتور از این امتناع لوک بسیار خشمگین شد و با استفاده از نیروی رعد و برق، او را شکنجه کرد. در همین لحظه، ویدر که شاهد رنج کشیدن پسرش بود، به یاد خوبیهایی افتاد که در دل داشت. عشق پدری که در او مدفون شده بود، بیدار شد. او با تمام قدرت خود به سمت امپراتور حمله کرد و او را نابود کرد. اما ویدر نیز در این نبرد به شدت زخمی شده بود. با آخرین نفسهایش، او به لوک نگاه کرد و با لبخندی تلخ، به او گفت که او پسر واقعی اوست. سپس، با آرامش کامل، چشمهایش را بست و جان سپرد. مرگ ویدر، آغاز عصر جدیدی برای کهکشان بود. امپراتوری بدون رهبر، شروع به فروپاشی کرد و شورشیان توانستند بر آن پیروز شوند. لوک اسکایواکر نیز با وجود تمام رنجهایی که کشیده بود، به یک جدای قدرتمند تبدیل شد و به بازسازی کهکشان کمک کرد.